صفای یار به دیدن نمی شود آخر
گلی است این که به چیدن نمی شود آخر
این شعر درباره عواطف و احساسات عمیق انسانی است. شاعر از «صفای یار» و «گلی» یاد میکند که قابل دستیابی نیستند و به نوعی از ناکامی در عشق و آرزوها اشاره میکند. او از شکایتهایش در مورد زلف یار و زیبایی او سخن میگوید و اینکه نمیتواند این احساسات را به کلام بیاورد. همچنین به حسرت و درد ناشی از خواستههای برآورده نشده، مانند لبانی که به تشنگان نمیرسد، پرداخته است. شاعر از جنون و ناامیدی خود سخن میگوید که به خاطر تداوم این احساسات، نتوانسته آرامش یابد. در نهایت، او بر زخمهای ناشی از عشق و حسرت تاکید میکند و بیان میکند که این حال و احوال باقی خواهد ماند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
صفای یار به دیدن نمی شود آخر
گلی است این که به چیدن نمی شود آخر
شکایتی که ز زلف دراز اوست مرا
به گفتن و به شنید ن نمی شود آخر
فغان که سیب زنخدان یار راآبی است
که چون گهر به چکیدن نمی شود آخر
چرا لبت به جگر تشنگان نمی جوشد؟
عقیق چون به مکیدن نمی شود آخر
مگر به لطف خموشم کنی، وگر نه چو شمع
زبان من به بریدن نمی شود آخر
فلک زگردش خود ماندگی نمی داند
جنون من به دویدن نمی شود آخر
به آستین نتوان پاک کرد چشم مرا
گلاب من به کشیدن نمی شود آخر
چه سود ازین که به دریا رسید سیلابم ؟
چو شوق من به رسیدن نمی شود آخر
چنان گزیده زوضع جهان شدم صائب
که وحشتم به رمیدن نمی شود آخر