نیست بیرون ز تو مقصود، تکاپو بگذار
چند روزی سر خود بر سر زانو بگذار
غزل مورد نظر به تأمل درونی و دوری از تکاپوهای دنیوی اشاره دارد. شاعر به مخاطب پیشنهاد میدهد که برای مدتی از دغدغههای ظاهری فاصله گیرد و به خود درونیاش بپردازد. او بیان میکند که با وجود بدن خاکی نمیتواند به حقیقت و وصل الهی دست یابد و باید به عمق وجود خود نگاهی بیندازد. شاعر همچنین تأکید دارد که در دنیا، ارزشهای مادی چون جواهرات کم اهمیتتر از ارتباط با عشق واقعی هستند. عشق و زیبایی در درون دایره عشق و در کنار دیگر عاشقان قابل درک است. او از مخاطب میخواهد که به جنبههای معنوی و عشق به زیبایی توجه کند و به صدای دل و ابرو بسنده کند به جای سخنگویی بیهوده. در نهایت، پیشنهاد میکند که به سادگی و دوری از تجملات بپردازد و زندگی را در سادگی و درک عشق جستجو کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
نیست بیرون ز تو مقصود، تکاپو بگذار
چند روزی سر خود بر سر زانو بگذار
با حجاب تن خاکی نتوان واصل شد
کوزه خود بشکن، لب به لب جو بگذار
لعل و یاقوت درین داد و ستد سنگ کم است
وصل یوسف طلبی جان به ترازو بگذار
نقطه را دایره عیش ز پرگار بود
سر سودازده را در قدم او بگذار
خون شود مشک ز همصحبتی ناف غزال
دل خون گشته به آن حلقه گیسو بگذار
منه آینه به زانو چو زنان گر مردی
غنچه شو،روی در آیینه زانو بگذار
حسن از دایره عشق نباشد بیرون
نعل وارون مزن ای فاخته ،کوکو بگذار
عاشقان رابه اشارت بود ربط دگر
هرچه نتوان به زبان گفت به ابرو بگذار
بیش ازاین رنج سخن برلب نازک مپسند
شغل گفتار به آن چشم سخن گو بگذار
روی در دامن صحرا کن و از حلقه زلف
طوق چون فاخته برگردن آهو بگذار
نیست صائب به زر و سیم گران باده لعل
صرفه در کوی خرابات بیک سو بگذار