جز آن لبهای میگون دل راچاره دیگر
نمی چسبد کباب من به آتشپاره دیگر
شاعر در این شعر به درد و رنج عاشقانه خود اشاره میکند و میگوید که جز عشق و زیبایی محبوب، هیچ چیز دیگری نمیتواند روح و دلش را جبران کند. او از زندگی پر از تسلیم و پریشانی صحبت میکند و اعتقاد دارد که عاشق بیچاره راهی جز تحمل مصیبتها ندارد. همچنین شاعری به لذت از تماشای معشوق اشاره میکند و از غم و تنهایی ناشی از نبود محبوب مینالد. در نهایت، شاعر با بیان احساسات عمیق خود درباره عشق، دلشکستگی و زیباییهای آن، نشان میدهد که عشق، هرچند دردناک، همچنان ارزشمند و شیرین است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
جز آن لبهای میگون دل راچاره دیگر
نمی چسبد کباب من به آتشپاره دیگر
به تسلیم از محیط بیکران جان می توان بردن
بجز بیچارگی عاشق ندارد چاره دیگر
به یک دیدن سرآمد عمر من چون چشم قربانی
خوشا چشمی که دارد فرصت نظاره دیگر
اگر از اهل قرآن نیستی باری خمش منشین
که دندان بهر ذکر حق بود سی پاره دیگر
مراازوادی سر گشتگی دل چون برون آرد؟
چسان رهبر شود آواره را آواره دیگر
ربودن همچو موران دانه تاچند از دهان هم؟
چه جویی روزی خودراز روزی خواره دیگر؟
مباش از بیکسی غمگین چون گوهر یتیم افتد
کند آماده بحر ازهر صدف گهواره دیگر
زخامی بر نمی آرد مرا دوزخ، مگر صائب
دهم هر پاره دل را به آتشپاره دیگر
چنان ازداغ روشن شد دل صد پاره ام صائب
که از هر پاره دارم درنظر مه پاره دیگر