رخ گلرنگش از مژگان خونخوارست گیراتر
گل بی خار این گلزارازخارست گیراتر
این شعر دربارهی زیبایی و جذابیت یک معشوقه است که با تصاویری از گل و خرمائی، قدرت جاذبه و تسخیرکنندگی او را توصیف میکند. شاعر به مقایسهی زیبایی و گیرایی چهرهی معشوق با عناصر طبیعی و جاندار میپردازد و اشاره میکند که حتی اگر ظاهر او بیمار به نظر برسد، زیبایی و جاذبهاش همچنان بیشتر از هر چیز دیگری است. همچنین بر این نکته تأکید دارد که عشق و وابستگی به این معشوق، آدمی را در دام افکار و احساساتش گرفتار میکند و هر تلاشی برای رهایی بیفایده است. در نهایت، شاعر به طور نمادین بیان میکند که زیبایی معشوق از هر چیز دیگری در جهان فراتر است و نمیتوان به سادگی از این جاذبه گذر کرد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
رخ گلرنگش از مژگان خونخوارست گیراتر
گل بی خار این گلزارازخارست گیراتر
زمستی گرچه نتواند گرفتن چشم او خود را
زخون ناحق آن روی چو گلنارست گیراتر
نباشد دانه را هرچند همچون دام گیرایی
ز زلف پرشکن آن خال طرارست گیراتر
اگرچه می نماید خویش رابیماردر ظاهر
ز خواب صبحدم آن چشم عیارست گیراتر
خلاصی نیست هردل را که افتد درکمنداو
زقلاب آن سرزلف سیه کارست گیراتر
نباشد کبک را هرچند چون شهباز گیرایی
زشاهین جلوه آن کبک رفتارست گیراتر
یکی صد می شود در پرده شب دزدراجرائت
به دور خط مشکین ،خال طرارست گیراتر
به جرأت دررخ نورانی مه طلعتان منگر
که این نورجهان افروز ازنارست گیراتر
به آسانی زجسم عنصری جان چون برون آید؟
که از قید فرنگ این چار دیوارست گیراتر
به دام زلف حاجت نیست صیاد مراصائب
زدام آن حلقه های چشم پرکارست گیراتر