از می گلرنگ می گردد اگر پیمانه سیر
می شود از خوردن خون هم دل دیوانه سیر
شاعر در این شعر به بررسی نیازها و اشتیاقهای انسانی میپردازد. او به این نکته اشاره دارد که هیچ چیز نمیتواند انسان را به طور کامل سیر کند؛ حتی رفاه و لذتهای بهشت نیز نمیتواند پاسخگوی تمام نیازهای روحی او باشد. حرص و طمع انسان، همچنان که به دنبال آب و دانه است، هیچگاه پایان نمیگیرد. شاعر اشاره میکند که حتی اگر انسان به ظاهری زیبا و دلربا دست یابد، باز هم از آن سیر نخواهد شد. در پایان، شاعر بر این باور است که مشکلات و رنجهای موجود در زندگی، هیچ انسانی را از جستجوی خوراک و خوشی باز نمیدارد و همواره در پی رفع نیازهای خود خواهد بود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
از می گلرنگ می گردد اگر پیمانه سیر
می شود از خوردن خون هم دل دیوانه سیر
میوه جنت اگر برآدمی گردد گران
می شود از سنگ طفلان هم دل دیوانه سیر
اشتهای آتش سوزان ندارد سوختن
حرص را کی می توان کردن زآب ودانه سیر
می شود سیراب از شبنم اگر ریگ روان
می کند مخمور رااز باده هم پیمانه سیر
چرخ سنگین دل نگردداز شکست دل ملول
نیست ممکن آسیارا ساختن از دانه سیر
سیری از خوان سپهر سفله محض آرزوست
از جگرخوردن مگرگردم درین غمخانه سیر
حلقه های زلف سیر از دلربایی می شود
گر بود ممکن که گرددچشم دام از دانه سیر
عارفان از دیدن حسن مجازآسوده اند
تشنه خم کی شود از شیشه و پیمانه سیر
لقمه ای برخوان گردون نیست بی خون جگر
چون نگردد میهمان از جان درین غمخانه سیر
کیست صائب از تردد نفس رامانع شود
کی شود مور حریص از جستجوی دانه سیر