داده ام دل را به دست دشمن دین دگر
بسته ام عهد مودت با نو آیین دگر
در این اشعار، شاعر به بیان احساسات عمیق خود میپردازد و از عشق، ناامیدی و مشکلات زندگی سخن میگوید. او میگوید که قلبش را به دست دشمن سپرده و با عواقب این انتخاب دست و پنجه نرم میکند. او به تصویر کشیدن درد و رنج خود، از شخصیتهای اسطورهای مانند فرهاد و شیرین بهره میبرد و میگوید که هیچ چیز جز نالههای او نمیتواند دل مرده او را بیدار کند. شاعر همچنین به زیباییها و جذابیتهای معشوق اشاره میکند و تأکید میکند که هر چه تلاش کند، نمیتواند از عشق خود فرار کند. در نهایت به پیری و زوال میپردازد و میگوید که هر چه زمان میگذرد، حسرتها و آرزوهای موجود در دل او بیشتر میشود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
داده ام دل را به دست دشمن دین دگر
بسته ام عهد مودت با نو آیین دگر
با غزالان سخن کارست صیاد مرا
کی مرا از جا برد آهوی مشکین دگر؟
کوه دردی را که من فرهاد او گردید ه ام
هست بر هر پاره سنگش نقش شیرین دگر
مرده دل را بغیر از ناله جان بخش من
بر نمی انگیزد از جا هیچ تلقین دگر
سر مجنبان بهر تحسینم گفتار مرا
نیست غیر از جنبش دل هیچ تحسین دگر
از گلستانی که آن سرو خرامان بگذرد
می شود هر شاخ پر گل دست گلچین دگر
ناامیدی هر قدر دل را کشد درخاک وخون
آرزو در سینه چیند بزم رنگین دگر
هر سر موی تو چون مژگان گیرا می کند
در شکارستان دلها کار شاهین دگر
گفتم از پیری شود کوتاه، دست رغبتم
قامت خم شد کمند حرص را چین دگر
گفتم از خواب گران پیری برانگیزد مرا
موی همچون پنبه ام گردید بالین دگر
در سر بی مغز هرکس نیست صائب نور عقل
دولت بیدار، گردد خواب سنگین دگر