حسن را در کار نبود باده ناب دگر
چشمه خورشید مستغنی است از آب دگر
شاعر در این شعر به اتفاقات و تجربیات زندگی خود میپردازد و به موضوعاتی چون امید، عشق، و ناامیدی اشاره میکند. او میگوید که دیگر از شراب ناب نالان است چون خورشید به تنهایی نیاز به آب ندارد. عشق به معشوقش چنان عمیق است که نمیتواند سرش را به زمین بیندازد. او به پیری و موی سفید خود اشاره میکند و حسرت جوانی را دارد، در حالی که زمین از خود آب میآورد و زندگی ادامه دارد. او بیان میکند که با وجود کنارهگیری از دنیا، زخمهای درونی هنوز او را آزار میدهد. همچنین به امیدها و آرزوهای ناکام خود اشاره کرده و به دلتنگی برای زیبایی و راحتی زندگی اشاره میکند. شعر به احساسات عمیق انسانی و درد وجود، در کنار جستجوی زیبایی و حقیقت، پرداخته است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
حسن را در کار نبود باده ناب دگر
چشمه خورشید مستغنی است از آب دگر
هرکه را بر طاق ابروی تو افتاده است چشم
نیست ممکن سر فرود آرد به محراب دگر
صبح آگاهی شود گفتم مرا موی سفید
چشم بی شرم مرا شد پرده خواب دگر
از کهنسالی امید سیر چشمی داشتم
قامت خم شد ز حرص طعمه قلا ب دگر
این زمین شور از خود آب بر می آورد
نیست حاجت خانه ما را به سیلاب دگر
گرچه در ظاهر ز دنیا چشم خود پوشیده ام
می تراود هر نفس زین زخم خوناب دگر
گفتم از دنیا بشویم دست چون دل خون شود
این شفق شد از هواجویی می ناب دگر
از مروت نیست ای ابر بهار استادگی
مزرع ما خوشه می بندد به یک آب دگر
در حریم سینه ما فرش باشد آه سرد
نیست حاجت کلبه مارا به مهتاب دگر
گرچه در حاجت روایی کعبه طاق افتاده است
دردمندان رادل چاک است محراب دگر
آه کز سرگشتگی آب روان عمر را
هست چون زنجیر از هر حلقه گرداب دگر
از نصیحت گوهری هر کس به گوش من کشید
صائب از بهر گرانی گشت سیماب دگر