تخم مهری گر به دلها می فشاند روزگار
دانه از بهر درودن می دماند روزگار
شاعر در این شعر به ناپایداری و فریبندگی روزگار اشاره دارد. او میگوید که روزگار همچون دانهای است که در دلها میافشاند و انسانها را به اوج اعتبار میرساند، اما در نهایت آنها را به زمین میکشد. همچنین، به آسیبها و زخمهایی که روزگار به دلهای انسانها میزند اشاره میکند و تأکید دارد که ناپایداری و بیثباتی در زندگی اجتنابناپذیر است. در پایان، شاعر به تشنگی و تلاش بیهوده انسانها در جستجوی آب و آرامش در میان فریبهای روزگار اشاره میکند، که همواره به آنها امید میدهد و سپس آن را از آنها میگیرد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
تخم مهری گر به دلها می فشاند روزگار
دانه از بهر درودن می دماند روزگار
برد چون خورشید هرکس رابه اوج اعتبار
بر زمین چون سایه آخر می کشاند روزگار
از سگ دیوانه نتوان آشنایی چشم داشت
زخم دندانی به هرکس می رساند روزگار
تا دل مغرور من جایی نمی گیرد قرار
گر به سهو از چهره ام گردن فشاند روزگار
از تو باشد گر همه روی زمین، از خودمدان
کانچه داد امروز، فردا می ستاند روزگار
می کند استاده دار عبرتی هم بردرش
هر که رابر کرسی زر می نشاند روزگار
با کمال بی حیایی، همچو شرم آلودگان
می دهد رنگی و رنگی می ستاند روزگار
دستگیری می کند بهر فکندن خلق را
نخل از بهر بریدن می نشاند روزگار
صائب لب تشنه راعمری است چون موج سراب
بر امید آب هر سو می دواند روزگار