آب گوهر از تهی چشمان نمی شوید غبار
نقش، جوی خشک باشد در عقیق آبدار
این شعر به احساسات و وضعیتی میپردازد که فردی در آن دچار ناتوانی و فشارهای زندگی است. او میگوید که چشمهایش غبار غم را نمیشوید و در دلش زخمهایی وجود دارد که ناشی از سختیها و فشارهای زندگی است. او از تیرگیهای روزگار و فشاری که بر بدنش هست میگوید و به آزادی و آسایش اشاره میکند که به دست نمیآید. همچنین، به ضرورت صبر و تحمل در مواجهه با سختیها اشاره میشود و نهایتاً با نمادهایی چون سبوی باده و بار سنگین، حس دشواری و تلاش برای خالی کردن این بارها را بیان میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آب گوهر از تهی چشمان نمی شوید غبار
نقش، جوی خشک باشد در عقیق آبدار
هست در دست فلاخن نبض سر گردانیم
چون رگ سنگ است در دستم عنان اختیار
شش جهت ار پنجه شیرست بر من تنگتر
گشته جوی شیر بر تن استخوانم از فشار
نه ز کار خود، نه از مردم گشایم عقده ای
برده است آزادگی چون سرودستم را ز کار
گرد من بسته است نقش از ناتوانی بر زمین
زآستین افشانیم آسوده چون خط غبار
زخم تیر راست از کج بیش در دل می خلد
سخت می ترسم شود بامن مساعد روزگار
حجت سیری بود از میهمان بوالفضول
میزبان تلخرو را سفره بی انتظار
خرقه پوشان را ز مردم بردباری لازم است
رخت حمالی برون کن چون نداری تاب بار
در تلافی کوه غم بردارمش صائب ز دل
چون سبوی باده هر دوشی که آرم زیر بار