غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۵۴۸

سرودهٔ صائب
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

قلم ز بال سمندر کند مگر کاغذ

که نیست در خور گفتار عشق هر کاغذ

۲

به ساده لوحی من روزگار می خندد

که پیش برق حوادث کنم سپر کاغذ

۳

رسد به خون جگر دل به وصل نقش مراد

که مهر خوب نگیرد نگشته تر کاغذ

۴

کنم ز مشق جنونش سیاه در یک روز

شود سراسر روی زمین اگر کاغذ

۵

زبان خامه به بانگ بلند می گوید

که از دورویی خویش است پی سپر کاغذ

۶

ندیدی آهوی مشکین اگر به دشت بیاض

به سیر خامه من کن نظاره بر کاغذ

۷

ز برق وباد سبکبالتر بود در سیر

اگر چه مرغ سخن راست بال و پر کاغذ

۸

ز نیشکر قلمم دست می برد صائب

کنم چو وصف لب یار ثبت بر کاغذ

بازگشت به سروده‌های صائب