چو خوش است اتحادی که حجاب تن نماند
که من آن زمان شوم من که اثر ز من نماند
این شعر به بررسی مفهوم اتحاد معنوی و رهایی از قید و بندهای جسمی میپردازد. شاعر به آرزوی درک حقیقت و رسیدن به مرحلهای از وجود اشاره میکند که در آن اثری از بدن و حجابهای دنیوی نباشد. او حسرت رسیدن به حالتی را دارد که در آن تنها جوهره وجودی باقی بماند و آثار مادی و دنیوی فراموش شوند. شاعر همچنین به بیمعنایی کلمات و غوغاهای دنیوی اشاره میکند و از غفلتی که در عالم وجود دارد، گلایه میکند. او به یادآوری نامهای ظاهری و بیفایده پرداخته و امید به بازگشت به حقیقت را در دل دارد. در نهایت، او به انتظار نشسته تا روزی نفس حقیقی را درک کند و از قید جسم رهایی یابد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چو خوش است اتحادی که حجاب تن نماند
که من آن زمان شوم من که اثر ز من نماند
شده محو جان روشن تن ساده لوح غافل
که ز شمع غیرداغی به دل لگن نماند
ز کلام پوچ عالم جرسی است پر ز غوغا
به چه خلوت آورم رو که به انجمن نماند
ز نشان ونام بگذر به امید بازگشتن
که عقیق نامجو را هوس یمن نماند
چو قلم ازان ز خجلت سرخودبه زیر دارم
که ز من به جای چیزی به جز از سخن نماند
همه شب در انتظارم که چو شمع صبحگاهی
نفسی بر آرم از دل که نفس به من نماند
نگذاشت جان روشن اثری ز جسم صائب
که زشمع هیچ بر جا ز گداختن نماند