برانگیزد غبار از مغز جان درد
برآرد گرد از آب روان درد
این شعر به توصیف احساسات درد و رنج میپردازد. شاعر با بیانی توصیفی نشان میدهد که چگونه درد بر زندگی انسان سایه میافکند و مانند غباری از مغز جان برمیخیزد. او به عواطف عمیق و به چالشهای تحمل درد اشاره میکند و میگوید که گفتگو و دوستیها نیز نمیتوانند آلام درونی را تسکین دهند. در نهایت، شاعر به ناکامی در یافتن درمان برای درد اشاره میکند و نشان میدهد که این درد حتی در مقابل قدرت آسمان نیز احساس میشود. شعر به تصویر کشیدن عمیق عواطف انسانی و تلاش برای درک و پذیرش دردهای زندگی میپردازد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
برانگیزد غبار از مغز جان درد
برآرد گرد از آب روان درد
که می گیرد عیار صبرها را
اگر گیرد کناری از میان درد
تو مست خواب و ما را تا گل صبح
سراسر می رود در استخوان درد
نمی دادند درد سر دوا را
اگر می داشتند این ناکسان درد
به درد آمد دلت از صحبت من
ندانستی که می باشد گران درد
به دنبال دوا سرگشته زانم
که در یک جا نمی گیرد مکان درد
همان دردی که ما داریم خورشید
چو برگ بید می لرزد ازان درد
اگر بازوی مردی را بگیرد
نخواهد کرد دست آسمان درد
اگر هر موی صائب را بکاوند
فتاده کاروان در کاروان درد