دل از خاکساری بهشت خدا شد
ز گرد یتیمی گهر بی بها شد
این شعر به بیان عواطف و احساسات عمیق شاعر میپردازد. شاعر از عشق و دلباختگی صحبت میکند و به تضادهای زندگی اشاره میکند، مثل یتیمی و دیوانگی. او به دلدادگی و وابستگی به معشوق اشاره دارد و وصفی از حال و هوای روحی خود و تجربههایش ارائه میدهد. در این میان، او به زوال فرصتها و تجارب از دست رفته نیز میپردازد. شاعر همچنین به تنهایی و سختیهای زندگی اشاره میکند و از عمیقترین احساسات انسانی مانند شرم و گناه سخن میگوید. در نهایت، او از امید به رهایی و نجات در آینده صحبت میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دل از خاکساری بهشت خدا شد
ز گرد یتیمی گهر بی بها شد
طبیبان همان روز گشتند مجنون
که دیوانه ما به دارالشفاشد
نیفتد ز پرگار آن نقطه دل
که در حلقه زلف او مبتلا شد
به آهی ز دل زنگ هستی زدودم
چراغ مراباد دست دعا شد
شد آن روز بی بادبان کشتی من
که دامان فرصت ز دستم رها شد
سبک چون پر کاه شد در نظرها
رخی کز طمع زردچون کهرباشد
شکر خواب فرش است در چشم آن کس
که از فرش خرسند با بوریا شد
عنانداری سیل از پل نیاید
دل از عمر بردار چون قددوتاشد
بپیوند با هر که پیوست خواهی
جدا شو ز هر کس که باید جدا شد
من آن روز در مغز دولت رسیدم
که در استخوان سگ شریک هما شد
مگر روز محشر به کار من آید
نمازی که در بیخودیها قضا شد
ز شرم گنه قلب من گشت رایج
غبار خجالت مرا کیمیا شد
به ساحل رسد صائب از شور دریا
چو خاشاک هر کس که بی دست وپا شد