چرا با دل من صفایی ندارد
اگر درد امشب بلایی ندارد
شاعر در این شعر به بررسی دردها و ناامیدیهای خود میپردازد. او احساس میکند که دلش به چیزی آرامش نمییابد و دچار درد و بلایی است. وی راههای مختلفی را برای یافتن آرامش امتحان کرده اما به نتیجه نرسیده است و به نوعی تنها و درمانده است. شعر به عدم وجود هدایتگر و راهنمایی اشاره میکند که بتواند او را در این مسیر یاری کند. همچنین به بیفایده بودن زهد و عبادت کسانی که فقط ظاهرسازی میکنند، انتقاد میکند. شاعر به حس پوچی در زندگی و مشکلات ناشی از جدایی از حقیقت میپردازد و در نهایت به این نتیجه میرسد که تنها مختار خود است و باید به خودش تکیه کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چرا با دل من صفایی ندارد
اگر درد امشب بلایی ندارد
ره کعبه ودیر را قطع کردم
بجز راهزن رهنمایی ندارد
که را می توان شیشه دل شکستن
کدامین بت اینجا خدایی ندارد
سفر می کنی در رکاب جنون کن
خرد در سفر دست و پایی ندارد
علم نیست در حلقه زهدکیشان
کسی کاوعصا و ردایی ندارد
نگیرد دل عارفان نقش هستی
زمین حرم بوریایی ندارد
سپهری است بی آفتاب درخشان
بزرگی که دست سخایی ندارد
ازان است یکدست افکار صائب
که جز دست خودمتکایی ندارد