قد ترا سرواعتدال ندارد
این خم وچم ابروی هلال ندارد
این شعر به تبیین عدم تناسب و ناتوانی در مقایسههای اجتماعی و روحی پرداخته است. شاعر به ویژگیهای ظاهری و باطنی انسانها اشاره میکند و بیان میکند که هیچ چیزی در این دنیا بینقص نیست. او از کدورتها و دردها در دلها و لزوم وجود صفا و زلالی یاد میکند. همچنین، با اشاره به ارزشیابی نادرست از انسانها، وجود درویش را در برابر شاهان و مقامهای بالا به چالش میکشد. در نهایت، شاعر به نوعی ناامیدی از زیباییها و دلنازکیهای دنیا میرسد و روشنی و زلالی را در حالات انسانی جستجو میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
قد ترا سرواعتدال ندارد
این خم وچم ابروی هلال ندارد
رتبه درویش را به شاه چه نسبت
دولت آزادگی زوال ندارد
هیچ دلی نیست بی غبار کدورت
روی زمین چشمه زلال ندارد
در سر این چارسو که سنگ عقیق است
گوهر ما قیمت سفال ندارد
شبنم من از رخ زوال چکیده است
طاقت خورشیدبی زوال ندارد
راستی قول سروگلشن جان است
حیف که باغ تو این نهال ندارد
صائب پشمینه پوش را که شناسد
مهر طلا بر قبای آل ندارد