گل همیشه بهار سخن زوال ندارد
چمن صفای پریخانه خیال ندارد
این شعر به بیان احساسات عمیق و دردهای ناشی از فراق و ناامیدی میپردازد. شاعر به زیباییها و لطافتهای زندگی اشاره میکند و از ناپایداری آن سخن میگوید. او از غمش میگوید که بر خلاف زیباییهای ظاهری، ریشه در واقعیتهای تلخ و شکستها دارد. با استفاده از نمادهایی چون گل، چمن و لاله، شاعر به بررسی عشق، غفلت و تفکر عمیق در زندگی میپردازد. در نهایت، او به تامل در حال و گذشته و بیمعنایی برخی از دستاوردها میپردازد و نشان میدهد چگونه غمها و مشکلات میتوانند سایهای بر روح انسان بگذارند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گل همیشه بهار سخن زوال ندارد
چمن صفای پریخانه خیال ندارد
کدام لاله درین لاله زار هست که داغش
سخن به مردمک دیده غزال ندارد
شکست هم گهران نیست کار بحرنژادان
وگرنه موج غمی از شکست بال ندارد
دلیل بادیه گردان حیرت است سیاهی
بلای دیده بود چهره ای که خال ندارد
گرفته ایم رگ خواب تاروپودجهان را
لباس مخمل واطلس حضور شال ندارد
چه شد که قامت من شد دوتا ز سنگ ملامت
ریاض عشق به این راستی نهال ندارد
نسیم زنده دلی نیست در قلمرو غفلت
عمارت دل تن پروران شمال ندارد
به خاکساری ما رشک می برند بزرگان
که می ز جام گوارایی سفال ندارد
زبان موج چرا بسته است بحر ز پرسش
اگر شکسته سفالی لب سؤال ندارد
به نقد حال چو صائب کسی که کرد قناعت
غم گذشته واندیشه مال ندارد