نظر به روی تو خورشید آب وتاب ندارد
بدیهه عرق شرم آفتاب ندارد
این شعر به توصیف زیبایی و تاثیر چهره محبوب بر شاعر میپردازد. شاعر میگوید که نظر به محبوبش، خورشید و آفتاب نیز از نور و جلوه او بیبهرهاند. او به شرم و حیا در برابر زیبایی معشوق اشاره میکند و متذکر میشود که احساساتش و همچنین نامهای که به محبوب نوشته، به او عطر و طراوت بخشیدهاند. شاعر به دل سنگین و سردش که تحت تاثیر فریادش نرم نمیشود، اعتراض میکند و به آبرو و ارزش انسان اشاره میکند که در نظر دیگران اهمیت دارد. در ادامه، او به ناامیدی و بیاحساسی در زندگی اشاره میکند و میگوید که طول عمر و امیدها، سرابهایی بیش نیستند. در پایان، شاعر به تلخی بخت و تضاد میان لبهای شیرین معشوق و دلتنگی خود اشاره میکند و از بیخبری و شکوه عارف میگوید که از آثار دنیوی بیخبر است. این شعر به ابراز عواطف شدید و تضادهای احساسی شاعر پرداخته و بر ارزش عشق و زیبایی تاکید دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
نظر به روی تو خورشید آب وتاب ندارد
بدیهه عرق شرم آفتاب ندارد
اگر چه هست برآن زلف پیچ وتاب مسلم
نظر به موی میان تو پیچ وتاب ندارد
دماغ خشک مرا کرد نامه تو معطر
که گفته است گل کاغذی گلاب ندارد
چگونه نرم شود از فغانم آن دل سنگین
که گر به کوه رسد ناله ام جواب ندارد
ز آبروست گرانقدر آدمی به نظرها
به نرخ خاک بود گوهری که آب ندارد
خوشا کسی که درین خاکدان به غیر دردل
دگر امید گشایش به هیچ باب ندارد
بود ز طول امل تار و پود طینت پیران
زمین شور به جز موجه سراب ندارد
ستاره سوز بود آفتاب صبح قیامت
بیاض گردن او خال انتخاب ندارد
ز بخت ماست چنین تلخ گوی آن لب شیرین
وگرنه آب گهر موج انقلاب ندارد
اثر ز آبله شکوه نیست در دل عارف
ز آرمیدگی این بحر یک حباب ندارد
بس است بیخبری عذر خواه باده پرستان
گناه عالم آب اینقدر عتاب ندارد