سفر گزین که سخن در وطن غریب نگردد
شکسته پای وطن را سخن غریب نگردد
این شعر به احساس غربت و تنهایی در وطن میپردازد. شاعر میگوید که هیچ چیز نمیتواند جای وطن را پر کند و غم و درد در وطن همیشه با تهی بودن او گره خورده است. او به این نکته اشاره دارد که حتی در سفر هم نمیتواند از اندوه و غم غربت رهایی یابد. همچنین، او بر این باور است که زیباییهای ارضی و دوستانه هیچگاه نمیتوانند گرمای وطن را جایگزین کنند. در نهایت، شاعر احساس میکند که فراق و جدایی از وطن او را به شدت آسیبپذیر و تنها میکند، و هیچ چیز نمیتواند حس غربت و تنهایی او را برطرف کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
سفر گزین که سخن در وطن غریب نگردد
شکسته پای وطن را سخن غریب نگردد
نمی توان به وطن ناله ای به درد کشیدن
نوای مرغ چمن در چمن من غریب نگردد
غریب روی زمین گشتم از غریب خیالی
که هیچ کس به وطن همچومن غریب نگردد
تو تا به شعله نغلطی سخن برشته نگردد
تو تا یتیم نگردی سخن غریب نگردد
به هر طرف که روی گل نظربه روی تو دارد
مرو ز باغ که گل در چمن غریب نگردد
فروغ شمع ونسیم گل از پی تو برون رفت
ز رفتن تو چرا انجمن غریب نگردد
گذشت کوهکن داغ دیده با دل پرخون
چگونه لاله خونین کفن غریب نگردد
نبیند از نظر گرم تا غریب نوازی
نوای صائب شیرین سخن غریب نگردد