هر چند ره در آن زلف پیدا نمی توان کرد
قطع امید ازان زلف قطعا نمی توان کرد
این شعر به بیان احساساتی عمیق و دشواری های عشق و جدایی میپردازد. شاعر در آن اشاره میکند که هرچند به زیبایی و دلربایی معشوق نمیتوان دست یافت و امیدی به وصال نیست، اما این عشق و جذابیت همچنان در دل باقی میماند. او میگوید که نمیتوان از زلف معشوق جدا شد و اگرچه تلاش برای رسیدن به او بیفایده است، اما دلیلی بر ناامیدی نیست. به نوعی، شعر بیانگر تناقضات عشق، شوق و ناممکنیهایی است که در این مسیر وجود دارد. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که تلاش برای رسیدن به آنچه از دست رفته همواره با چالشهای جدیدی همراه است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
هر چند ره در آن زلف پیدا نمی توان کرد
قطع امید ازان زلف قطعا نمی توان کرد
تا از سر دل ودین مردانه برنخیزی
با کاروان یوسف سودا نمی توان کرد
از کف مده به بازی آن زلف عنبرین را
کاین رشته چون رها شد پیدا نمی توان کرد
دریای بیکران را نتوان به ساحل آورد
در نامه شوق ما را انشا نمی توان کرد
از دام ما چو مجنون آهو نجست سالم
پهلو تهی به وحشت از ما نمی توان کرد
از آفتاب تابان گر نور وام گیری
چون ماه نو سر از شرم بالا نمی توان کرد
امید یافتن هست گم گشته جهان را
در خویش هر که گم گشت پیدا نمی توان کرد
دل بحرخون شدازعشق کوآن کسی که می گفت
سرچشمه را به کاوش دریا نمی توان کرد
از زاهد ترشرو مشرب طمع مدارید
انگور سرکه چون شد صهبا نمی توان کرد
سیلاب فتنه صائب با بیخودان چه سازد
آن را که نیست جایی بی جا نمی توان کرد