خشت از سرخم پنبه ز مینا بربایید
برچهره خود روزن جنت بگشایید
در این شعر، شاعر به دعوت و بیداری انسانها و خروج از حالت خفت و بی خبری میپردازد. او به شیوهای نمادین اشاراتی به سفر روحانی و جستجو برای حقیقت دارد. شاعر مىگويد كه اگر حقیقت را جستجو میکنید، باید از خودسازی و خودبخود گریزی آغاز کنید و به دنیای پیرامون و شناخت خویش توجه کنید. دو عالم در نهایت "هیچ" هستند و برای رسیدن به مقصود، باید از قید و بندها رها شوید و خود را با عشق و شجاعت در معرض دید قرار دهید. در نهایت، شاعر به اهمیت انصاف و حقیقت در کلام اشاره میکند و به جمعیتی که به مناسک حج رفتهاند، هشدار میدهد که غافل از حقیقت زندگی هستند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
خشت از سرخم پنبه ز مینا بربایید
برچهره خود روزن جنت بگشایید
در پرده نشستن به زنان است سزاوار
مردانه ازین پرده نیلی بدر آیید
از سایه ببرید اگر مهر پرستید
از خودبگریزید اگر مرد خدایید
این راه نه راهی است که با بار توان رفت
رندانه ازین خرقه سالوس برآیید
گل پیرهنانید بگردید در آفاق
یوسف صفتانید ازین چاه برآیید
ز آماجگه خاک کمانخانه گردون
یک منزل تیرست چو از خود بدرآیید
پهلو اگر از پرتو خورشید ندزدید
چون ماه در این دایره انگشت نمایید
سر بر خط چوگان حوادث بگذارید
تا در خم این دایره بی سروپایید
جز حرف الف نقش دو عالم همه هیچ است
ای آینه های دل اگر راست نمایید
در پرده دیدست نهان گوهر مقصود
یک بار به گرد نظر خویش برآیید
تا چند توان لاف زد از عقده گشایی
هان عقده دل حاضر اگر عقده گشایید
تا نقد روان در قدم خصم نریزید
حیف است که خود را به سخاوت بستایید
در ابر سفید ولب خاموش خطرهاست
با شیشه وپیمانه دلیری منمایید
تا صائب ما بر سر گفتار بیاید
ای اهل سخن بر سر انصاف بیایید
این آن غزل مرشد روم است که گفته است
ای قوم به حج رفته کجاییدکجایید