فارغ بود از افسر زرین سر خورشید
کز شعشعه خویش بود افسر خورشید
در این شعر، شاعر از زیبایی و نور خورشید سخن میگوید و عشق و دلباختگی را که به همراه آن میآید، توصیف میکند. او به ارتباط بین خورشید و ماه اشاره میکند و بیان میدارد که اگرچه دل انسانها مانند شبنم لطیف و شکننده است، اما آنها با پرواز به سوی خورشید، تلاش میکنند تا از زیبایی و روشنایی آن بهرهمند شوند. شاعر به چالشها و دردهایی که عشق به همراه دارد نیز اشاره میکند و نهایتاً بر اهمیت نگاه مثبت به زندگی و ارتباط با خورشید (نماد زیبایی و روشنی) تأکید میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
فارغ بود از افسر زرین سر خورشید
کز شعشعه خویش بود افسر خورشید
از وصل تسلی نشود عاشق صادق
خمیازه صبح است گل ساغر خورشید
بی سکه شود در همه روی زمین خرج
از بس که تمام است عیار زر خورشید
خورشید جهانتاب شود با تو برابر
در خوبی اگر ماه شود همسر خورشید
تا شد دل ما درین باغ چو شبنم
پرواز نمودیم به بال وپر خورشید
در سوختگی چون ندهم تن که برآمد
از توده خاکستر شب اخگر خورشید
روشن گهران را بود از خون جگر رزق
هست از شفق خویش می احمر خورشید
هر کس که کند صاف به آفاق دل خویش
چون صبح نهد لب به لب ساغر خورشید
شد گرچه سیه آینه ما چودل شب
خود را نرساندیم به روشنگر خورشید
افسوس که چون شبنم گل آب ندادیم
چشمی ز تماشای رخ عنبر خورشید
تا بسته ام از خاک نهادی به زمین نقش
چون سایه کنم سیر به بال وپر خورشید
صائب نشد از خوردن خون غمزه او سیر
سیراب ز شبنم نشود خنجر خورشید