بیخواست ز دل ناله جانکاه برآید
بی دلو ورسن یوسف ازین چاه برآید
این شعر به بیان احساسات عمیق و دلتنگی میپردازد. شاعر از نالههای دل و آرزوی وصال یوسف سخن میگوید و به مصائب جدایی و غمهای ناشی از آن اشاره میکند. او میگوید که هر غنچهای در صبح، نشانهای از امید است و یاد خال معشوقش را زنده میکند. همچنین تأکید میکند که با وجود مشکلات، امید به آینده و دیدار دوباره وجود دارد. شاعر به زیباییهای معشوق و تاثیر آنها بر احساساتش میپردازد و در نهایت به یأس و ناامیدی به خاطر دوری از محبوب اشاره میکند. در کل، شعر ترکیبی از عشق، درد و امید به وصال است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بیخواست ز دل ناله جانکاه برآید
بی دلو ورسن یوسف ازین چاه برآید
از دیده وران میکندش قطره شبنم
هر غنچه که از پوست سحرگاه برآید
آن روز مرا مزرع امید شود سبز
کز دانه خال تو ز خط آه برآید
در دایره هاله شود ماه زمین گیر
چون حسن تمام تو ز خرگاه برآید
زنگار محابا نکند از دم شمشیر
چون با خط سبز آن رخ چون ماه برآید
دستی که فشاندم ز بلندی به دو عالم
ترسم که ز دامان تو کوتاه برآید
از راست روان زخم زبان طرف نبندد
پامال شود سبزه چو از راه برآید
صد حرف نفهمیده کند بیخبر انشا
تا یک سخن از خاطر آگاه برآید
در صحبت اشراق خموش است زبانها
رحم است به شمعی که شب ماه برآید
باهمت ناقص به فلک بر نتوان شد
کی دانه ز خرمن به پرکاه برآید
جایی که عزیزان به زر قلب گرانند
یوسف چه فتاده است که از چاه برآید
از غیرت رنگینی افکار تو صائب
صد آه یمن را ز جگر گاه برآید