حاشا که زعاشق سخن کام برآید
از سینه آتش نفس خام برآید
این شعر به توصیف احساسات عمیق و عاشقانه شاعر پرداخته است. او از عشق و دلتنگی سخن میگوید و بیان میکند که عشق به مانند آتشی در دل اوست. شاعر به پیوند دل با محبوب اشاره میکند و از تلخی ایام و نداشتن شادی صحبت میکند. همچنین، او به زیبایی و قدرت جذابیت معشوق اشاره میکند که حتی شیران را هم تسلیم خود میکند. در نهایت، شاعر توجه به اثرات زمان و غم نهفته در دل را یادآوری میکند، به طوری که گویی عشق او خاموش و پنهان است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
حاشا که زعاشق سخن کام برآید
از سینه آتش نفس خام برآید
بالیدن نخل تو ز پیوند دل ماست
این سرو ز آغوش به اندام برآید
بگذشت ز تلخی همه ایام نشاطم
چون طفل یتیمی که به دشنام برآید
یک چشم زدن چشم تو غایب ز نظر نیست
آهو که گمان داشت چنین رام برآید
شیران جهان گردن تسلیم گذارند
از سلسله زلف تو چون نام برآید
در فکر اثر باش که چون دور کند چرخ
آوازه جمع از دهن جام برآید
بااینهمه آتش که نهان در جگر اوست
صائب که گمان داشت چنین خام برآید