تا حسن گلو سوز تو در جان شرر افکند
در سینه من داغ مکرر سپر افکند
این شعر به بیان احساسات عمیق عاشقانه و اشکال غم و روزمرگی در زندگی میپردازد. شاعر از اشتیاقی سوزان و درد دل ناشی از عشق سخن میگوید و به داغی که در دل دارد اشاره میکند. او میگوید که جایگاه عشق و زیبایی در زندگی همیشه وجود دارد و غم را نمیتوان به راحتی کنار گذاشت. همچنین، شاعر از تسلیم شدن در برابر عشق و جاذبه آن سخن میگوید و بیان میکند که هیچکدام از دلها از این درد بیخبر نیستند. در نهایت، او به سخنوری و تفکر مولوی اشاره میکند و به نوعی به قدرت کلام در بیان احساسات عمیق اشاره دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
تا حسن گلو سوز تو در جان شرر افکند
در سینه من داغ مکرر سپر افکند
من خرده جان را چو شرر باختم اینجا
پروانه درین راه اگر بال و پر افکند
تا سبزه وگل هست ز می توبه حرام است
نتوان غم دل را به بهار دگر افکند
دستی که به آرایش زلف سخن آموخت
اخگر نتواند ز گریبان بدر افکند
در دامن تسلیم در آویز که چون تاک
هردم نتوان دست به شاخ دگر افکند
از هیچ دلی نیست که اگاه نباشم
از بس که مرا درد طلب دربدر افکند
هنگامه ارباب سخن چون نشود گرم
صائب سخن از مولوی روم در افکند