تا چنددلت برمن مهجور نبخشد
تا کی نگهت برنگه دور نبخشد
در این شعر، شاعر به احساس تنهایی و ناامیدی خود اشاره میکند و بر این نکته تأکید دارد که تا زمانی که عشق و محبت وجود نداشته باشد، زندگی تاریک و سرد به نظر میرسد. شاعر همچنان بررسی میکند که وضعیت کنونیاش چه تأثیری بر روح و روانش دارد و از احتمال اینکه زیباییها و خوشیها از زندگیاش برود، نگران است. او با استفاده از تشبیهاتی مانند پروانه و شمع، گفتمانی عاطفی و عمیق را در مورد عشق و امید شکل میدهد و در نهایت از خود میپرسد که آیا روزی به شادی و نور در زندگیاش دست خواهد یافت یا خیر.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
تا چنددلت برمن مهجور نبخشد
تا کی نگهت برنگه دور نبخشد
پروانه مغرورم ودربزم نسوزم
تا شمع به من مرهم کافور نبخشد
مغزش بخورد پشه نمرد مکافات
فیلی که به نقش قدم مور نبخشد
افسردگی این طوراگر ریشه دواند
ترسم که خزان برشجر طورنبخشد
تا هست گلیم سیه بخت به روزن
خورشید به ویرانه ما نور نبخشد
زودا که شود دنبه گدازاز نظرخلق
آن پهلوی چربی که به ساطور نبخشد
بردار بپیچد به صدآشفتگی تاک
گردور خودآن چشم به منصور نبخشد
زودا که به خاکستر ادبار نشیند
خرمن که به دست تهی مورنبخشد
صائب تو مهیای پریشانی دل باش
این شمع تجلی است که برطورنبخشد