جان در بدن خاکی ما زنگ برآورد
این گوهر صاف از صدف این رنگ برآورد
این شعر دربارهی تجربههای عمیق عاشقانه و تأثیر عشق بر روح و جسم انسان است. شاعر از دگرگونیهایی که عشق در او ایجاد میکند صحبت میکند و به زیباییهای وجودی خود و دنیای اطرافش اشاره دارد. او با تصویرسازیهای زیبا و تشبیههای هنری، تشنگی و اشتیاق عمیق خود را برای عشق بیان میکند. همچنین دلالت بر این دارد که عشق به نوعی میتواند فرد را از غم و افسردگی نجات دهد و به او زندگی و انرژی تازهای ببخشد. عشق، در این شعر، اکسیر زندگی و منبع زیباییها و امیدها به شمار میآید.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
جان در بدن خاکی ما زنگ برآورد
این گوهر صاف از صدف این رنگ برآورد
در قطره چه مقدار کند جلوه محیطی
این دایره ها چشم مرا تنگ برآورد
در هر هنری دست دگر بود چو سروم
در جیب ز افسردگیم زنگ برآورد
عشق تو حوالت به دل سوخته ام کرد
تا همچو شرارم ز دل سنگ برآورد
تمکین خرد را که ز کوه است گرانتر
سیلاب خرام تو سبک سنگ برآورد
بردار دل از خویش که در هر کششی عشق
چندین پسر ادهم از اورنگ برآورد
از عشق تو گردید تن خاکیم اکسیر
از پرتو می جام من این رنگ برآورد
از خشکی زهار فرو شست جهان را
این مطرب تردست چه آهنگ برآورد
برآینه ام طوطی خوش حرف گران است
روشن گهری خلق مرا تنگ برآورد
یارب نشود تنگدل آن غنچه خندان
هر چند که ما را ز دل تنگ برآورد
زان جلوه مستانه که باد سحری کرد
چون غنچه ام از پیرهن زنگ برآورد
در عشق تو شد محو هر آن نقش که ایام
با خون دل از پرده نیرنگ برآورد
چشم تو غزالی است که دیوانه ما را
از پنجه شیران قوی چنگ برآورد
هر داغ ز سر تا قدمش حلقه درسی است
عشق تو کسی را که ز فرهنگ برآورد
صائب تو قدح نوش که کیفیت آن چشم
ما را ز خمار می گلرنگ برآورد