از مستی چشم تو چه تقریر توان کرد
این خواب نه خوابی است که تعبیر توان کرد
شاعر در این شعر به طور عمیق و دلزده از احساسات و دغدغههای خود سخن میگوید. او از مستی و جاذبه چشم معشوقش میگوید و تأکید میکند که این حالتی فراتر از خواب و تعبیر است. نگرانی دل و خستگی ناشی از این تألمات نیز مطرح میشود. شاعر اشاره میکند که افراد سادهدل نمیتوانند کلمات و احساسات خود را به خوبی بیان کنند و در دنیای پرآشوب و پیچیدهای که در آن زندگی میکند، حس میکند که کسی نیست که بتواند درد و رنجش را درک کند و با او سخنی بگوید. در نهایت، او بر روی موضوع عشق و جدایی تمرکز دارد و نشان میدهد که در نبود همدلی، درد دلش را نمیتواند به کسی بگوید.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
از مستی چشم تو چه تقریر توان کرد
این خواب نه خوابی است که تعبیر توان کرد
با دل نگرانی چه قدر راه توان رفت
با پای گرانخواب چه شبگیر توان کرد
کوته بود از ساده دلان خامه تکلیف
بر صفحه آیینه چه تحریر توان کرد
شیرازه سیلاب نگردد خس و خاشاک
ما را چه خیال است که زنجیر توان کرد
می شبنم تلخ است و جگر ریگ روان است
از باده محال است مرا سیر توان کرد
گر جوشن تسلیم بود خواب فراغت
در کام نهنگ و دهن شیر توان کرد
چون اهل دلی نیست درین غمکده صائب
درد دل خود را به که تقریر توان کرد