رخسار جهانسوز تو بی پا و سرم کرد
نظاره زلف تو پریشان نظرم کرد
این شعر به تصویر کشیدن زیبایی و تاثیر عمیق یک معشوق سخن میگوید. شاعر از چشمان پر از عشق و زلفهای پریشان معشوق خود صحبت میکند که او را بیپناه و ستمدیده کرده است. از سر ناامیدی و فریاد زدن از عشق میگوید که او را در بیخبری و حسرت قرار داده است. شاعر به تأثیر عمیق معشوق بر خودش اشاره میکند و بیان میکند که هر لحظه از عشق او تشنهتر و شیداتر میشود. همچنین به بینظیری زیبایی معشوق و غم جدایی از او اشاره میکند. در نهایت، شاعر به تقدیر خود و ناتوانی در فرار از چنگال عشق و زیبایی معشوق اعتراف میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
رخسار جهانسوز تو بی پا و سرم کرد
نظاره زلف تو پریشان نظرم کرد
امید نجات من ازان زلف به خط بود
سر زد خط بیرحم و گرفتارترم کرد
فریاد که پیراهن نادیده یوسف
از شوخی نکهت چو صبا دربدرم کرد
فریاد ازان نرگس مستانه که هر گاه
رفتم که خبر یابم ازو بیخبرم کرد
شد مردمک دیده من گردش افلاک
تا تربیت عشق تو صاحبنظرم کرد
خورشید قیامت جگر تشنهلبان را
سیراب ز افشردن دامان ترم کرد
زان روز که افتاد به بالای تو چشمم
هر موی سنانی شد و از خود بدرم کرد
هرگز نشد از جلوه او سیر دو چشمم
این آب روان هر نفسی تشنهترم کرد
از مرگ محال است شود تلخ دهانم
زان قند که لطف تو در آب گهرم کرد
از روسیهی نیست سزاوار سفیدی
چشمی که بد آموز به خواب سحرم کرد
هر خال ز رخساره او داغ غریبی است
آن حسن غریبی که چنین دربدرم کرد
دانسته قدم بر سر موری ننهادم
صائب، فلک سفله چرا بیسپرم کرد