پروای خط آن عارض گلفام ندارد
از سادگی این صبح غم شام ندارد
این شعر به توصیف و بیان احساسات عاشقانه و دردمند شاعر میپردازد. شاعر از زیباییها و غمهای عشق، و همچنین از ناامیدیها و دشواریهای زندگی سخن میگوید. او به سادگی و بیخبری صبحی که شادی ندارد اشاره دارد و از زلف محبوب خود به عنوان دامی یاد میکند که دلها را میگیرد. همچنین به انتظاراتی که عشق برآورده نمیکند و به غفلتهایی که در عشق پیش میآید اشاره میکند. روایت شاعر نشاندهندهی عمق احساسات او و درگیریهای روحیاش است و از تلخیهایی که در مسیر عشق وجود دارد، گله میکند. در نهایت، او بر این باور است که عشق و امید، با وجود مشکلات و ناکامیها، باید حفظ شود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
پروای خط آن عارض گلفام ندارد
از سادگی این صبح غم شام ندارد
پاس دل خود دار که آن زلف گرهگیر
یک دانه بغیر از گره دام ندارد
با دوری دلها چه کند قرب مکانی
شکر خبر از تلخی بادام ندارد
شمشیر کشیدی وبه خونم ننشاندی
افسوس که آغاز تو انجام ندارد
غافل مشو ای نخل امید از ثمرخویش
حرفی است که عاشق طمع خام ندارد
از شرم در بسته روزی نگشاید
این قفل کلیدی به جز ابرام ندارد
از نقش برون آی که آن کعبه مقصود
جز ساده دلی ، جامهء احرام ندارد
از پایه خود هر که نهد پای فراتر
مستی است که پروای لب بام ندارد
ما در هوس نام چه خونها که نخوردیم
آسوده عقیقی که سر نام ندارد
در خانه دلگیر فلک چند توان بود
فریاد ، که این خانه رَهِ بام ندارد
از تلخی می شکوه مخمور محال است
صائب گله از تلخی دشنام ندارد