آزاده ما برگ سفر هیچ ندارد
جز دامن خالی به کمر هیچ ندارد
غزل میگوید که انسان در این دنیا تنها یک سفر بدون بار با دامن خالی به همراه دارد. هرچند ما در پی راحتی و خوشبختی هستیم، اما زندگی همچون دریابی پر از خطر است. محبت و خوبی در این جهان کمیاب است و تنها رنج و درد وجود دارد. انسان باید در برابر قضا و قدر تسلیم باشد و از آتش غم و غصه بپرهیزد. در این دنیای پر از تفرقه و حیرت، هر کس گرفتار خودخواهی و کوتهنگری است، به عاقبت خودش نمینگرد. در نهایت، لذتی جز از محبت و سوختن عشق نخواهیم داشت. غزل بر اهمیت تسلیم در برابر واقعیتها، اهمیت نگاه به عمق وجود و پرهیز از دلنگرانیهای بیمورد تأکید میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آزاده ما برگ سفر هیچ ندارد
جز دامن خالی به کمر هیچ ندارد
از سنگ بود بی ثمری دست حمایت
آسوده درختی که ثمر هیچ ندارد
از عالم پر شور مجو گوهر راحت
کاین بحر به جز موج خطر هیچ ندارد
از چشمه خورشید مجو آب مروت
کاین جام به جز خون جگر هیچ ندارد
بیهوده مسوزان نفس خویش چو غواص
کاین نه صدف پوچ گهر هیچ ندارد
عاشق بود آسوده ز چشم بد اختر
این سوخته پروای شرر هیچ ندارد
خرسند به فرمان قضا باش که این تیغ
غیر از سر تسلیم سپر هیچ ندارد
از بند مکش گردن تسلیم که هر نی
کز بند بود ساده شکر هیچ ندارد
بر سوخته فرمان شرر گرچه روان است
در دل سیهان ناله اثر هیچ ندارد
آسوده درین غمکده از شورش ایام
مستی است که از خویش خبر هیچ ندارد
در عالم حیرت نبود تفرقه را راه
محو تو زکونین خبر هیچ ندارد
این با که توان گفت که غیر از گره دل
آن سرو گل اندام ثمر هیچ ندارد
رحم است بر آن کس که ز کوته نظریها
بر عاقبت خویش نظر هیچ ندارد
پرهیز کن ازقرب نکویان که زخورشید
غیر از نفس سرد سحر هیچ ندارد
پروانه به جز سوختن بال وپر خویش
از شمع تمنای دگر هیچ ندارد
یک چشم زدن غافل ازان جان جهان نیست
هر چند دل از خویش خبر هیچ ندارد
خواری به عزیزان بود از مرگ گرانتر
اندیشه سر شمع سحر هیچ ندارد
هر چند ز پیوند شود نخل برومند
پیوند درین عهد ثمر هیچ ندارد
صائب ز نظر بازی این لاله عذاران
حاصل به جز از خون جگر هیچ ندارد