از گرمی اشکم صف مژگان گله دارد
زین آبلهپا خار مغیلان گله دارد
شاعر در این شعر به بیان دردها و نارضایتیهای خود میپردازد. او از اشکهایش و غمهای ناشی از جدایی و از دست دادن مادرش شکایت میکند و به تنگناهایی که در زندان احساس میکند اشاره میکند. شاعر همچنین به زیبایی معشوق و تأثیر آن بر احساساتش اشاره دارد و میگوید که حتی در خواب نیز نمیتواند از غم و دلتنگیاش رهایی یابد. او به تلخی زندگی و دشواریهایی که ناشی از بیعدالتیها و مصائب عشق است، گله میکند. شاعر در نهایت به این نتیجه میرسد که باید با دردهایش بسازد و از این طریق در جستجوی آرامش باشد. حسرت و ناامیدی در اشعار او بارز است و او از بیعدالتیهای دنیا و فراقها به شدت رنج میبرد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
از گرمی اشکم صف مژگان گله دارد
زین آبلهپا خار مغیلان گله دارد
بر در یتیم است صدف دامن مادر
یوسف عبث از تنگی زندان گله دارد
تاریک شود خانهٔ آیینه ز جوهر
حیران جمال تو ز مژگان گله دارد
این خواب به صد دولتِ بیدار نبخشند
دل گرچه ازان نرگس فتان گله دارد
مقراض سر سبز بود خندهٔ بیوقت
از رخنه لب پستهٔ خندان گله دارد
از اختر خود زیر فلک شکوهٔ نادان
ماند به غریقی که ز باران گله دارد
درمانش همین است که با درد بسازد
دردی که ز ناسازی درمان گله دارد
هر صبح فلک دفتری از شکوه گشاید
پیوسته سیه کاسه ز مهمان گله دارد
چون دانه بیمغز بود پوچ کلامش
هر شوره زمینی که ز دهقان گله دارد
چون دست عروسان به نگارست سزاوار
پایی گه ز بیداد مغیلان گله دارد
ما و گله از تلخی دشنامِ تو هیهات
حرفی است که مور از شکرستان گله دارد
چون سبز شود بخت من سوخته جایی
کز بخت سیه چشمه حیوان گله دارد
تن داد به همدستی دیو از دل سنگین
از خاتمِ بیمهرِ سلیمان گله دارد
در عالم حیرت بود آرامی اگر هست
صائب عبث از دیدهٔ حیران گله دارد