کی دست کرم خواجه ز امساک برآرد
قارون چه خیال است سر از خاک برآرد
در این شعر، شاعر به موضوعاتی چون برآمدن و نمودار شدن، جستجوی حقیقت و زیبایی، و تأثیرات عاشقانه و انسانی اشاره دارد. او با استفاده از تمثیلها و تصاویری از طبیعت و مفهوم عشق، به بررسی حالات و احساسات انسانی میپردازد. از انتظار و آرزوهای ناکام گرفته تا زیباییهای لحظهای و چگونگی ظهور آنها. شاعر همچنین به تفاوتها و تأثیرات عشق و محبت بر روح و دل انسانها میپردازد و نشان میدهد که چگونه دلها از عشق و احساسات بر میخیزند و با زندگی روزمره گره میخورند. این متن در نهایت به زیباییهای طبیعی و حالتهای عاشقانه مینگرد و اهمیت آنها را در زندگی بشر معرفی میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
کی دست کرم خواجه ز امساک برآرد
قارون چه خیال است سر از خاک برآرد
از طول امل هر که دهد دام سرانجام
چون موج ز دریا خس و خاشاک برآرد
شد روی ترا پرده عصمت خط مشکین
خون مشک چو گردد نفس پاک برآرد
چون فاخته مرغی که ز کوته نظران نیست
در بیضه سر از حلقه فتراک برآرد
چون چشم دهم آب ز رویی که حجابش
از خلوت آیینه عرقناک برآرد
از پنجه شیران نتوان طعمه ربودن
دل چون کسی از دست تو بیباک برآرد
در خون دل خود ز شفق غوطه زند صبح
تا یک دو نفس از جگر چاک برآرد
گلها همه تر دامن و مرغان همه بیشرم
زین باغ کسی چون نظر پاک برآرد
شد سلسله جنبان ستم حسن ترا خط
چون شعله که دست از خس و خاشاک برآرد
پیداست چه گل چیند ازین باغچه صائب
دستی که در ایام خزان تاک برآرد