پیرانه سر همای سعادت به من رسید
وقت زوال سایه دولت به من رسید
شاعر در این شعر به تأمل در زندگی و مراحل آن میپردازد. او از رسیدن سن پیری و زوال قدرت خود سخن میگوید، در حالی که یادآوری میکند که در این زمان، به برخی لذتها و عشقها دست پیدا کرده است. شاعر به تضادهای زندگی اشاره میکند، از جمله اینکه در جوانی، فرصتها از وی دور بوده و حالا که به پیری نزدیک میشود، به تجارب و شادیهای معنوی دست یافته است. همچنین به مفهوم عشق، درد و مروت در زندگی اشاره میکند و به یاد میآورد که چگونه روزگار بر او خندیده است. در نهایت، او به احساس ندامت از گذشته نیز اشاره میکند. شعر به نوعی تأملی عمیق بر روی زندگی، عشق و گذر زمان است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
پیرانه سر همای سعادت به من رسید
وقت زوال سایه دولت به من رسید
فردی نمانده بود ز مجموعه حواس
در فرصتی که نوبت عشرت به من رسید
پیمانه ام ز رعشه پیری به خاک ریخت
بعد از هزار دور که نوبت به من رسید
بی آسیا ز دانه چه لذت برد کسی
دندان نمانده بود چو نعمت به من رسید
شد مهربان سپهر به من آخر حیات
در وقت صبح خواب فراغت به من رسید
صافی که بود قسمت یاران رفته شد
درد شرابخانه قسمت به من رسید
شد سینه چاک همچو صدف استخوان من
تا قطره ای ز ابر مروت به من رسید
زان خنده ای که بر رخ من کرد روزگار
پنداشتم که صبح قیامت به من رسید
صیاد بی کمین به شکاری نمی رسد
این فیضها ز گوشه عزلت به من رسید
چون چشم یار از نفسم گرد سرمه خاست
تا گوشه ای ز عالم وحشت به من رسید
مجنون غبار دامن صحرای غیب بود
روزی که درد وداغ محبت به من رسید
از زهر سبز شد پروبالم چو طوطیان
تا گرد کاروان حلاوت به من رسید
هر نشأه ای که در جگرخم ذخیره داشت
یک کاسه کرد عشق چونوبت به من رسید
این خوشه های گوهر سیراب همچو تاک
صائب ز فیض اشک ندامت به من رسید