بی خواست حرف تلخی ازان نوش لب رسید
آخر ز غیب روزی ما بیطلب رسید
این شعر با لحن غمانگیز و تلخی، احساسات عمیق انسانی را به تصویر میکشد. شاعر از تجربیات خود در زندگی صحبت میکند و به این نکته توجه میدهد که خیلی از دستاوردها و احساسات، بدون خواست و طلب ما به دست میآیند. او به تأثیرات مثبت و منفی روابط، غمها و خاطرات میپردازد و به حکمتهای زندگی نیز اشاره میکند. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که زندگی پر از چالشها و مشکلات است، اما همواره امید و لذتهایی وجود دارد که ما را به جلو میبرد و از زخمهای روحی ما محافظت میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بی خواست حرف تلخی ازان نوش لب رسید
آخر ز غیب روزی ما بیطلب رسید
از خاکبوس دولت پابوس یافتم
هر کس به هر کجا که رسید از ادب رسید
بر خضر زندگانیِ جاوید تلخ ساخت
عمر دوبارهای که به من زان دو لب رسید
در سینه حکمتی که فلاطون ذخیره داشت
قالب تهی چو کرد به بنت العنب رسید
از اشک و آه کرد دلِ خویش را تهی
چون شمع دستِ هر که به دامانِ شب رسید
دست از سبب مدار که با همت محیط
آخر صدف به وصلِ گهر از سبب رسید
پرهیز کن که خونی غمهاست صحبتش
چون باده نارسی که به جوشِ طرب رسید
از دست و پای بوسهفریبِ تو کارِ دل
از دست رفته بود چو نوبت به لب رسید
صائب! حلاوتِ طلب او ز دل نرفت
چندان که زخمِ خار به من زان رطب رسید