مجنون عنان به مردم عاقل نمی دهد
موج رمیده دست به ساحل نمی دهد
در این شعر، شاعر به بیان درد و رنجی که از عشق و جدایی احساس میکند میپردازد. او میگوید که مانند مجنون، اختیار عاشقانهاش را به عاقلان نمیدهد و از مشکلاتی که در دلش وجود دارد، مینالد. او از دل رمیدهاش سخن میگوید که در بین آتشهای عشق، نمیتواند پیکان شوق را احساس کند. همچنین از بیجوابی زمین و دنیا در برابر خواستههایش میگوید و به تنهایی و فقدان پاسخ به احساساتش اشاره میکند. در نهایت، او از افسردگی و ناامیدیاش سخن میگوید و به این نتیجه میرسد که دیگر هیچ کس به سخن دلش گوش نمیدهد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مجنون عنان به مردم عاقل نمی دهد
موج رمیده دست به ساحل نمی دهد
آن دل رمیده ام که درین دشت آتشین
پیکان آبدار، مرا دل نمی دهد
موجی که پشت پای به بحر گهر زده است
دامن به دست خالی ساحل نمی دهد
خونم کدام روز که از شوق تیغ تو
رقصی به یاد طایر بسمل نمی دهد
در خاک، اهل شوق همان در ترددند
سیلاب پشت عجز به منزل نمی دهد
تا چند ناله در جگر ریش بشکنم
این خار داد آبله دل نمی دهد
زین پیش اهل دل به سخن جان سپرده اند
امروز هیچ کس به سخن دل نمی دهد
زنهار حلقه بر در چرخ دنی مزن
کاین سنگدل جواب به سایل نمی دهد
صائب که بارها به سخن داده است جان
ز افسردگی کنون به سخن دل نمی دهد