تا غنچه شکایت من وا نمی شود
این عقده ها ز زلف سخن وا نمی شود
این شعر به بیان احساسات عمیق و درونی شاعر درباره درد و ناکامی در زندگی میپردازد. شاعر از مشکلات و غمهایش سخن میگوید که هرگز به راحتی قابل بیان و حل نیستند. او به تصویر غنچهای اشاره میکند که نمیتواند شکایتش را باز کند و به یاد وطن و غم غربت میافتد. همچنین به نقش عشق و خلاقیت در زندگی اشاره کرده و میگوید که بدون آنها، روح کلام و هنر بیمعناست. در نهایت، شاعر احساس بیپناهی و تنهایی خود را در میان مشکلات بیان میکند و حس وابستگیاش به وطن را نشان میدهد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
تا غنچه شکایت من وا نمی شود
این عقده ها ز زلف سخن وا نمی شود
صد خنده بلبل از گل تصویر وا کشید
آن غنچه لب هنوز به من وا نمی شود
زنگ کدورت از دل غربت پرست من
بی صیقل جلای وطن وانمی شود
از سنگ کودکان بتراشید لوح من
کاین خار خار از سر من وا نمی شود
خوش وقت بلبلی که تواند صفیر زد
زافسردگی لبم به سخن وانمی شود
ای عقل خشک مغز برو دردسر ببر
بی باده طبع اهل سخن وا نمی شود
صائب کجا رویم، که هر جاکه می رویم
از سر هوای حب وطن وا نمی شود