بیروی دل گره ز زبان وا نمیشود
طوطی ز پشت آینه گویا نمیشود
این شعر به بیان حسرت و ناامیدی میپردازد. شاعر به نوعی از عواطف درونی و جستجوی معانی عمیق زندگی اشاره میکند. او میگوید که دل و احساسات انسانی نمیتوانند به سادگی گرهگشایی شوند و به تعابیر زیبا و لذتبخش اگرچه ممکن است نزدیک باشیم، ولی واقعیت همیشه سختتر و تلختر است. شاعر با استفاده از تصاویری چون طوطی، مجنون، زاهد و دیگر نمادها، به محدودیتهای انسانی و زیباییهای ناپایدار دنیا اشاره میکند و به این نتیجه میرسد که دستیابی به آرامش و خوشبختی نیاز به تلاش و تقویت درونی دارد، و تنها با ظواهر نمیتوان به آرامش واقعی دست یافت. همچنین، او به این نکته میپردازد که دنیای مادی نمیتواند به تنهایی انسان را قانع کند و عشق و معنا در زندگی ارزشمندتر از هر چیز دیگری است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بیروی دل گره ز زبان وا نمیشود
طوطی ز پشت آینه گویا نمیشود
چندان که گرد محمل لیلی است در نظر
مجنون غبار خاطر صحرا نمیشود
زاهد چگونه از سر فردوس بگذرد
کودک حریف ذوق تماشا نمیشود
دیوانگی است چاره دل چون گرفته شد
این قفل از کلید دگر وا نمیشود
زنجیر کرد جذبه خاشاک برق را
افسون عجز ماست که گیرا نمیشود
دل صاف ساز، معنی باریک را ببین
ماه نو از غبار هویدا نمیشود
غافل مشو ز گوشه ابروی التفات
سی شب هلال عید هویدا نمیشود
داری اگر طمع که شوی پادشاه وقت
این بیگدایی در دلها نمیشود
از زهدان خشک، رسایی طمع مدار
سیل ضعیف واصل دریا نمیشود
چون گوشهای نگیرد از ابنای روزگار
صائب حریف مردم دنیا نمیشود