غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۲۷۹

سرودهٔ صائب
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

جان از وداع سبکتاز می شود

لوح مزار، شهپر پرواز می شود

۲

در کام کش زبان که زبان نفس دراز

چون شمع روزی دهن گاز می شود

۳

از صحبت خسیس حذر کن که چشم را

یک برگ کاه مانع پرواز می شود

۴

نتوان به زخم تیغ لبش را ز هم گشود

هر دل که مخزن گهر راز می شود

۵

قطع نظر ز خواب بهارست لازمش

با عندلیب هر که هم آواز می شود

۶

باشد عیار همت افتادگان بلند

شبنم به آفتاب نظرباز می شود

۷

رعناترست سرو ز اشجار میوه دار

آزاد هر که گشت سرفراز می شود

۸

افغان که در گرفتن دامان سعی من

خار شکسته چنگل شهباز می شود

۹

صائب ز آه سرد دل تنگ وا شود

گر غنچه از نسیم سحر باز می شود

بازگشت به سروده‌های صائب