هوش من از نسیم سحرگاه می رود
حکم اشاره بر دل آگاه می رود
شاعر در این ابیات به ناپایداری و تغییرات زندگی و احساسات انسانی اشاره میکند. او از کمبود هوش و درک در سحرگاه صحبت میکند و بیان میکند که مانند مه که نمیتواند برای همیشه در آسمان بماند، دل انسان نیز در حال تغییر و رفت و آمد است. خطاهای روحی و مادی در زندگی، مانند گرد و غبار لشکر، به انسان آسیب میزند. همچنین به عشق و زیباییها اشاره میشود که مانند صبا و آفتاب، حال و هوای خاصی دارند اما در عین حال، انسان را در جستجوی عمر و خوشبختی رها میکنند. شاعر از تضادهایی که در عشق و زندگی وجود دارد، صحبت کرده و بیان میکند که در نهایت، هیچ چیز پایدار نیست و در نهایت، انسان با درد و رنجهای خود مواجه میشود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
هوش من از نسیم سحرگاه می رود
حکم اشاره بر دل آگاه می رود
مه در حصار هاله نخواهد مدام ماند
از آسمان برون دل آگاه می رود
زین تیره خاکدان دل روشن چه می کشد
از گرد لشکری چه بر این شاه می رود
گردون سفر به زمزمه عشق می کند
محمل به ذوق بانگ جرس راه می رود
همراهی صبا نکند پوی پیرهن
دنبال عمر رفته عبث آه می رود
در عشق آفتاب اگر یک جهت شود
داغ کلف ز آینه ماه می رود
قارون ز بار حرص به روی زمین نماند
دلو گران، سبک به ته چاه می رود
موقوف نیم جذبه بود سیر و دور ما
دیوار ما ز جا به پر کاه می رود
صائب نظر به دامن سحرا گشوده ایم
مجنون ما به شهر به اکراه می رود