آن راکه زخمی از دم شمشیر او بود
بی چشم زخم آب حیاتش به جو بود
این شعر به عمق تجربههای انسانی و تأثیرات عشق و آرزو پرداخته است. شاعر به زخمهایی اشاره میکند که ناشی از شمشیر عشق هستند و میگوید کسی که این زخمها را دارد، هرگز آرامش و آسایش را در خواب نخواهد یافت. همچنین، شعر به تلاش برای رهایی از تعلقات دنیوی و غبار آنها اشاره دارد. در نهایت، شاعر بیان میکند که رنگها و زیباییهای واقعی در جهان به وجود حس و نگاهی وابسته است که هر فرد به آن دارد. از این رو، نگاه هر شخص به زندگی و زیباییها متفاوت است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آن راکه زخمی از دم شمشیر او بود
بی چشم زخم آب حیاتش به جو بود
آسودگی به خواب نبیند تمام عمر
آن را که خار پیرهن از آرزو بود
هرکس زجود پیر خرابات آگه است
دستش همیشه در ته سر چون سبو بود
دست خود از غبار تعلق کسی که شست
جایز بود نمازش اگر بی وضوبود
رنگی که نیست عاریتی چون شراب لعل
درآفتاب زرد خزان سرخ روبود
گر خامه را کند دو زبان جای حرف نیست
چون کاغذ دورو طرف گفتگو بود
صائب کجا ز عالم بیرنگ بو برد
هر کس که قبله نظرش رنگ وبو بود