از دل هرآنچه خاست دل آن را مکان بود
از گوش نگذرد سخنی کز زبان بود
این شعر به توصیف احساسات عمیق انسانی و زیباییهای طبیعت میپردازد. شاعر اشاره میکند که هر چیزی که از دل برآید، جایی برای ابراز آن وجود دارد. او به تفاوت عشق و عقل، و تأثیرات آنها در زندگی اشاره میکند. معشوق در اینجا نماد زیبایی و آفتی است که برای دل باغبان مهم است. همچنین به ناهمواریهای زندگی و تلاش انسان برای پیشرفت در عالم اشاره میشود. در نهایت، شاعر از غم و رنجهای زندگی و تأثیرات طبیعت بر وجود انسان سخن میگوید و به نقش دل در این همه میپردازد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
از دل هرآنچه خاست دل آن را مکان بود
از گوش نگذرد سخنی کز زبان بود
بی برگی آرمیدگی دل دهد ثمر
خواب بهار باغ به فصل خزان بود
از دور باش عقل چه پرواست عشق را
سیل بهار را چه غم دیده بان بود
معشوق بی حجاب مهیای آفت است
گل چون شکفت بار دل باغبان بود
کردار رابه هر سر مویی است ده زبان
گفتار را چو تیغ همین یک زبان بود
بر دوش کوه بسته سبکبار می رویم
در وادیی که آبله بر پاگران بود
در عالمی که همت ما سیر می کند
گردون گل پیاده آن بوستان بود
صائب چه شکوه می کنی از خاکمال چرخ
غیر از غبار دل چه درین خاکدان بود