اشکی که گوهرش ز نژاد جگر بود
هرقطره اش ستاره صبح اثر بود
این شعر به بیان حسرت و درد زندگی میپردازد. شاعر از اشکهایی صحبت میکند که ارزش و زیبایی خاصی دارند و در عین حال در جستجوی آرامش و سرزمین خود سوختهاند. او به اهمیت هویت و اصل خویش اشاره میکند و یادآور میشود که در عین سختیها، باید به یاد پدر و ریشهها باشیم. در ادامه، به زحمات و بیپناهی انسانها اشاره میکند و از عدم رسیدن به عشق و آرزوها سخن میگوید. شاعر با نگاهی انتقادی به دنیای اطراف، به غم و ناکامیهایی که در تلاش برای رسیدن به خوشبختی وجود دارد، میپردازد و در نهایت بر این نکته تأکید میکند که حتی در مشکلات، باید به زیباییهای زندگی و لحظات شاد آن توجه کنیم.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
اشکی که گوهرش ز نژاد جگر بود
هرقطره اش ستاره صبح اثر بود
در حسرت قلمرو آرام سوختیم
چون آفتاب چند کسی دربدر بود
گوهرنمای جوهر ذاتی خویش باش
خاکش به سر که زنده به نام پدر بود
عمر دراز سرو به اقبال سر کشی است
خون گل پیاده به طفلان هدر بود
قاصد به گرد جذبه عاشق نمی رسد
بند قبای گرمروان بال و پر بود
از جوش العطش ننشیند به آب تیغ
خون کسی که تشنه لب نیشتر بود
تا چند جنس یوسفی طالع مرا
خاک غم از غبار کسادی به سر بود
صائب ز اشک هرزه درا درحساب باش
طفلی که شوخ چشم بود پرده دربود