غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۱۶۵

سرودهٔ صائب
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

فال وصال او دل رنجور می‌زند

این شمع گشته بین که در سور میزند

۲

با شهپری که پرتو مهتاب برق اوست

شوقم صلا به انجمن طور می‌زند

۳

در سینه عمرهاست که زندانی من است

رازی که بوسه بر لب منصور می‌زند

۴

آن کس که خرمن ز ثریا گذشته است

از حرص دست در کمر مور می‌زند

۵

مردی و از سرشت تو این خوی بد نرفت

خاک تو مشت بر دهن گور می‌زند

۶

جوشی به ذوق خود چو می ناب می‌زنم

نشنیده‌ام که عقل چه طنبور می‌زند

۷

بر اوج فکر خامه صائب مپرس چیست

کبکی است خنده بر کمر طور می‌زند

بازگشت به سروده‌های صائب