چون حرف شکوه برق ز تیغ زبان زند
تبخاله قفل خامشیم بر دهان زند
این شعر حسرت و عشق را به تصویر میکشد. شاعر از زیبایی و قدرت یک معشوق سخن میگوید که توانایی ایجاد تأثیر عمیقی بر روح و احساسات او دارد. او میگوید که زبانش قادر به بیان شکوه و زیبایی معشوق نیست و حسرتی عمیق از separations و دوریها را بیان میکند. تصویرهایی از طبیعت و زیباییها مانند سرو و خورشید در خدمت ابراز احساسات شاعر است. در نهایت، او همچنین از درد و رنجی که اندوه و دوری معشوق به او میدهد صحبت میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چون حرف شکوه برق ز تیغ زبان زند
تبخاله قفل خامشیم بر دهان زند
دیگر چو تیر قد نکند راست در مصاف
آن را که ابروی تو به پشت کمان زند
شد سروی از بهار رخش آه سرد من
کز جلوه پشت پای بر آب روان زند
آه بلندی از جگر رشک می کشم
خورشید بوسه چند بر آن آستان زند
تیر از تنم برآورد انگشت زینهار
از خون گرم من لب تیغ الامان زند
نگذاشت پای سرو ببوسیم تنگ چشم
دست چنار بر کمر باغبان زند
صائب ز حسرت قفس ودام سوختیم
کو برق خانه سوز که بر آشیان زند