از آفتاب چاشنی صبح شد بلند
عمر دوباره یافت ز راه گداز قند
این شعر به توصیف صبح و زیباییهای آن میپردازد. شاعر از طلوع آفتاب به عنوان چاشنی صبح یاد میکند که زندگی دوبارهای به وجود میآورد. او به آزادی و رهایی اشاره دارد و میگوید که باید از سختیها عبور کرد. شاعر با مقایسه خود با مجنون به احساسات عمیق و شوریدگی اشاره میکند و میگوید که درد و نالهاش نشانهای از عشق و شور زندگی است. همچنین، به زیبایی گلها و دوستیهای عمیق در جمع اشاره میکند و تأکید میکند که نباید درگیر جزئیات بیمعنا شد. در نهایت، شاعر به پرندهها اشاره میکند که از گلها میخوانند و بیان میکند که در فضای پر از عشق و زیبایی، صداها و نالهها به اوج میرسند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
از آفتاب چاشنی صبح شد بلند
عمر دوباره یافت ز راه گداز قند
بگذار تا به داغ رهایی شود کباب
صیدی که همچو تاب نپیچد بر آن کمند
ما را چه نسبت است به مجنون که جوش ما
نگذاشت گردباد ز هامون شود بلند
از روی گرم شکوه ما می شود تمام
یک ناله است سرمه آواز این سپند
علم تو چون محیط به اسرار غیب نیست
ز نهار لب ببند ز چون و چرا و چند
چون گل شکفته باش درین انجمن که صبح
تسخیر کرد روی زمین را به نوشخند
در آتش زوال بود نعل رنگ و بو
ز نهار دل به غنچه این بوستان مبند
از گل به وام گوش ستانند بلبلان
در گلشنی که ناله صائب شود بلند