جمعی که جان به لب گویا سپرده اند
سر رشته نفس به مسیحا سپرده اند
در این شعر، شاعر به بیان ناپایداری و فریبندگی دنیا و عشق میپردازد. او میگوید که عدهای جان خود را به دست دنیا سپردهاند و از معنای واقعی عشق بیخبرند. اسرار عشق و زیباییها در دلهای بزرگ و عمیق جا میگیرد، اما بسیاری از انسانها به افکار سطحی و بیمعنا مشغولند. شاعر هشدار میدهد که باید از دلهای سیاه و بیاحساس دوری کرد و به جای غفلت، به عمق محبت و شناخت واقعی زندگی پرداخت. او به ناپایداری دلبستگیها اشاره کرده و میگوید که عشق واقعی و آگاهی در دایره محدود دنیا نمیگنجد. در نهایت، شاعر تأکید میکند که انسانها باید از ظاهر دنیا و مادیات دوری گزینند و به دنبال حقیقت و نورانیت باشند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
جمعی که جان به لب گویا سپرده اند
سر رشته نفس به مسیحا سپرده اند
هر تنگ ظرف قابل اسرار عشق نیست
راز گهر به سینه دریا سپرده اند
این لقمه بزرگ نگنجد به هر دهان
اسرار کوه قاف به عنقا سپرده اند
جام دهن دریده ندارد نگاه حرف
این راز سر به مهر به مینا سپرده اند
آهسته رو چو ریگ روان مانده کی شود
مردان عنان به دست مدارا سپرده اند
آیند بی شعور به دیوان رستخیز
جمعی که هوش خویش به دنیا سپرده اند
زنهار ازین سیاه دلان روشنی مجو
کاین فیض را به دامن شبها سپرده اند
چون موج در سراب غرورند مبتلا
بی حاصلان که دل به تمنا سپرده اند
عبرت پذیر باش که طفلان ناقصند
آنان که دل به سیروتماشا سپرده اند
سودا سیاه خانه لیلی است عاشقان
زان اختیارخویش به سودا سپرده اند
در زیر خاک نیز نبینند روی خواب
نقد امانتی که به دلها سپرده اند
چون شبنم گداخته صائب سبکروان
راه فلک به آبله پاسپرده اند