هرگز عنان رشته به گوهر نداده اند
شوخی ز حد مبر که ترا سر نداده اند
این شعر به بیان احساسات و اندیشههای شاعر درباره زندگی و عدالت میپردازد. شاعر به محدودیتها و ناعدالتیهایی که در زندگی وجود دارد، اشاره میکند و به ناسازگاریهای میان ثروت و فقر، زیبایی و زشتی، و قدرت و ضعف میپردازد. او همچنین به انتظار و امید خود نسبت به برقراری عدالت و پاسخگویی در جهان اشاره دارد و از تلاش برای رسیدن به آرامش در زندگی سخن میگوید. در مجموع، شاعر به چالشهای زندگی و امید به تغییر و بهبود اشاره میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
هرگز عنان رشته به گوهر نداده اند
شوخی ز حد مبر که ترا سر نداده اند
رخساره اش ز سیلی دریا سیه شده است
این اعتبار مفت به عنبر نداده اند
بخشیده اند چون دل خرسند نعمتی
درویش را که نعمت دیگر نداده اند
از بر گریز حادثه آزاد کرده اند
هر چند همچو سرو مرا بر نداده اند
نومید نیستم ز ترازوی عدل حق
زان سر دهند هر چه ازین سر نداده اند
داغ توانگری به جبینشان کشیده اند
آن فرقه را که چهره چون زر نداده اند
روشندلان به خرمن خود برق گشته اند
فرصت به شوخ چشمی اخترنداده اند
آراسته است روی زمین را به عدل و داد
آیینه را عبث به سکندر نداده اند
دم را شمرده ساز که مردان خود حساب
دامن به دست پرسش محشر نداده اند
صائب به خواب امن زایام صلح کن
کاین منزلت به هیچ توانگر نداده اند