غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۱۳۵

سرودهٔ صائب
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

جمعی که بوسه بر قدم دار داده اند

چون نقطه اختیار به پرگار داده اند

۲

تا ساغری ز خنده خونین گرفته اند

چون گل هزار بوسه به هر خارداده اند

۳

آشفتگان مقید شیرازه نیستند

ترک ردا وسبحه و زنار داده اند

۴

چون مار کرده اند مرا تا کلید گنج

از زهر صد پیاله سرشار داده اند

۵

صد بار غوطه در جگر شعله خورده ام

تا چون شرر مرا دل بیدار داده اند

۶

مردان ز حمله فلک ازجا نمی روند

کز جان سخت پشت به کهسار داده اند

۷

دامن فشان چو موج ز کوثر گذر کنند

جمعی که دل به لعل لب یار داده اند

۸

زان باده ای که میکده پرداز آن منم

ته جرعه ای به نرگس بیمار داده اند

۹

این زاهدان خشک اگر مرده نیستند

چون تن به زیر گنبد دستار داده اند

۱۰

صائب ز روی صبح گشایش طمع مدار

کاین فیض را به زلف شب تار داده اند

بازگشت به سروده‌های صائب