غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۱۲۹

سرودهٔ صائب
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

در کوی عشق بر رخ کس در نبسته‌اند

این در به روی مومن و کافر نبسته‌اند

۲

در پله صفای نظر خوب و بد یکی است

بر هیچ روی آینه را در نبسته‌اند

۳

خود بین نمی‌شود نرود خشک لب به خاک

این سد همین به روی سکندر نبسته‌اند

۴

با آتشین نفس چه کند مهر خاموشی

هرگز به موم روزن مجمر نبسته‌اند

۵

از اهل دل چگونه شمارند غنچه را

هرگز چو اهل دل به گره زر نبسته‌اند

۶

در خاک اهل شوق همان در کشاکشند

مانند خواب نقش به بستر نبسته‌اند

۷

صائب درین چمن که پر از نقش دلکش است

نقشی ز خط یار نکوتر نبسته‌اند

بازگشت به سروده‌های صائب