در کوی عشق بر رخ کس در نبستهاند
این در به روی مومن و کافر نبستهاند
این شعر درباره عشق و محبت صحبت میکند و بیان میکند که در دنیای عشق هیچ در و بابی به روی انسانها بسته نیست. در این فضا، خوب و بد یکسان به نظر میرسند و هیچ مانعی برای برخورداری از زیباییهای عشق وجود ندارد. شاعر اشاره میکند که افرادی که خود را از دیگران جدا میکنند، نمیتوانند به حقیقت عشق دست یابند. همچنین بیان میکند که عشق و شور و شوق در دلها همیشه وجود دارد و عاشقان نمیتوانند از این دنیای پر از نقش و زیبایی جدا شوند. در نهایت، شاعر تأکید میکند که عشق و زیباییهای آن فراتر از همه چیز است و هیچ چیز نمیتواند آن را محدود کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
در کوی عشق بر رخ کس در نبستهاند
این در به روی مومن و کافر نبستهاند
در پله صفای نظر خوب و بد یکی است
بر هیچ روی آینه را در نبستهاند
خود بین نمیشود نرود خشک لب به خاک
این سد همین به روی سکندر نبستهاند
با آتشین نفس چه کند مهر خاموشی
هرگز به موم روزن مجمر نبستهاند
از اهل دل چگونه شمارند غنچه را
هرگز چو اهل دل به گره زر نبستهاند
در خاک اهل شوق همان در کشاکشند
مانند خواب نقش به بستر نبستهاند
صائب درین چمن که پر از نقش دلکش است
نقشی ز خط یار نکوتر نبستهاند