یک دل ز ناوک مژه او رها نشد
این تیر کج ز هیچ شکاری خطا نشد
این شعر به بیان درد و رنج عاشقانی میپردازد که نتوانستهاند از عشق و یاد معشوق رهایی یابند. شاعر از تیر غم و درد ناشی از فراق میگوید و تاکید میکند که هیچ چیز نمیتواند تسکینی برای غم دلش باشد. همچنین ابراز میکند که در برابر عشق، عقل و درک انسانی بیمفهوم است و هیچکس نمیتواند از عواطف عاشقانهاش فاصله بگیرد. به تصویر کشیدن ناتوانی عاطفی و شرایط نامساعد عشق، اصلیترین مضمون این شعر است که در آن عشق، دانایی و سرنوشت ناگزیری را به چالش میکشد. در نهایت، شاعر به حالت یتیمی و غم عمیق خود اشاره میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
یک دل ز ناوک مژه او رها نشد
این تیر کج ز هیچ شکاری خطا نشد
تسکین نداد گریه ما را شب وصال
از سنگ سرمه آب روان بی صدا نشد
ما را به بوریای گران جان چه نسبت است
پهلوی خشک ما به زمین آشنا نشد
از آه ما گرفتگی دل نگشت کم
بر باد رفت عالم واین ابر وا نشد
عاشق کجا وپیروی کاروان عقل
هرگز دلیل بر اثرنقش پا نشد
کی می رسد به درد دل از دست رفتگان
از دست هر که دامن پر گل رها نشد
از یار دل به دوری ظاهر نگشت دور
هرجا که رفت بوی گل ازگل جدا نشد
شکر کجا به چاشنی فقر می رسد
داغ است نیشکر که چرا بوریا نشد
روشن نشد که راه کدام ودلیل چیست
تا از شکست پیکر ما توتیا نشد
زان دم که ریخت رنگ شب زلف او قضا
چون اشک شمع گریه عاشق قضا نشد
آب گهر زگرد یتیمی گرفت زنگ
صائب زگرد غم دل ما بی صفانشد